تبليغاتX
(-_-)بیا تو مکان(-_-)

بيا تو مكان را به دوستان خودتون معرفي كنيد Ok

درباره وبلاگ
سلام به همه ی دوستای گلم که به وبلاگ خودشون سر زدن من محمود هستم از تهران وضعیت تاهل مجرد آخه یکی نیست بگه تو که هنوز دهنت بوی شیر میده تو رو چه به متاهل شدن!!! ولی خودمونیم مجردی رو عشق است نه ؟؟!!
این وبلاگ هفتم من تو بلاگفا هست وبلاگ های قبلیم توپر & تکچین & بیا تو مکان و ... حالا بگذریم این همه وبلاگ زدم و ف ی ل تر شد بازم عبرت نگرفتم این وبلاگ فقط واسه سرگرمیه !
هر کی با من کاری داشت میتونه آیدی M_yar2 رو ادد کنه
و در آخرم هرکی میخواد تبادل لینک کنه وبلاگ را با نام ××× بیا تو مکان ×××لینک کنه و بعد در قسمت نظرات خبرم کنه ========>>> خوش باشین با تشکر مدریت وبلاگ محمود
گالري عكس وبلاگ
آهنگ هاي جديد
آمار وبلاگ
بانوان ایـــــران آریـــــایـــــی

زیبایی ، شکوه ، وقار wwww.2to.blogfa.com

 

زنان نامی ایـــــران آریـــــایـــــی :

امرتات : مظهر جاودانگی و بی مرگی و نگهبان گیتی و گیاه.

ارتیمیس: در دوره هخامنشیان به عنوان اولین زن به درجه دریا سالاری نیروی دریایی خشایارشاه رسید.

پانته آ : زن پنرال افراسیاب فرمانده کادر جاویداون بود .

ارتونسین : زن ارتاباز از فرماندهان شجاع داریوش کبیر بود .

استاتیرا: دختر داریوش سوم یک فرمانده بود .

سورا : دختر اردوان پنجم سپهبد و دست راست پدرش بود و در جنگها دلاورانه در کنار پدرش می جنگید.

آذرمیدخت : دختر خسروپرویز پس از خواهرش ( پوراندخت ) به سلطنت رسید .

پرین : دختر قباد مشاور و امور قضایی ساسانیان بود .

اپارتیک : در کنار رستم فرخزاد تا آخرین قطر خون با متجاوزان عرب جنگید . ( روحش شاد )

نگان : در جنگ های چریکی علیه اعراب شرکت کرد . ( روحش شاد )

بانو : زن بابک خرمدین در کنار شوهرش با اعراب جنگید . ( روحش شاد )

آزاد دیلمی : سال ها با گروه چریکی در جنگل های گیلان علیه اعراب جنگید . ( روحش شاد )

آتوسا : ملکه بیش از 28 کشور آسیایی در زمان امپراتوری داریوش بزرگ.

آذر ناهید : ملکه امپراتوری ایران در زمان شاهنشاهی شاپور اولین بنیانگذار سلسله ساسانی.

فرخ رو : به عنوان نخستین وزیر زن در تاریخ ایران ثبت شده .

گردیه : سردا ، خواهر بهرام چوبین و بعد از برادرش فرماندهی را در دست گرفت و در جنگ با چین تن به تن با انها جنگید .

شعر فردوسی در مورد آن :

همه لشکر چین بر هم شکست بسی کشت و افکند و چندین به سخت

سراسر همه دشت شد رود خون یکی بی سر و دیگر سرنگون

به شهریار دلیران کشید به روز چهارم به آموی شد

ندیدی زنی تو جهانجو شد

آسپاسیا : همسر دوم کورش که سردار بود .

آمسترس : دختر داریوش دوم پابه پای پدر جنگید .

پریساتیس : همسر داریوش دوم که پا به پای همسرش و دخترش به جنگ و پیکار می رفت .

داناک، گلبویه ، ماه آذر ، مهریار: سرداران ساسانی و...

قدر خودتون رو بدونید ای بانوان ایـــــران آریـــــایـــــی

 نوشته شده توسط محمود |  
گوش کن
The song which you're hearing is Border Line by KHODAM

البته چند سال پیش کریس دی برگ اینو از من دزدیده بود ، ولی من بخشیدمش.

 نوشته شده توسط محمود |  
بعضي اصطلاحات جالب رايج در جبهه هاي دفاع مقدس
پدربزرگ فشنگ‌ها

گلوله توپ ضد هوايي كه نسبت به فشنگ ساير سلاح‌ها بزرگتر و سنگين‌تر بود. گويي آنها بچه‌هاي او بودند و ايشان پدربزرگ آنها!

---------------------
پوكه ‌پران



به كسي كه در بحث بيشتر سعي در قانع كردن بچه‌ها داشت و در بند سخن منطقي نبود، گفته مي‌شد آسمان و ريسمان را به هم مي‌بافت، تا حرفش را به كرسي بنشاند . به قول معروف، سخنش محلي از اعراب نداشت و رد يا قبولش در بين بچه‌ها مورد اعتنا نبود، همان كه در تعبير عامه در پشت جبهه و در شهر به او خالي‌بند مي‌گفتند

----------------------------


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط محمود |  
مزدا 323 (داستان پند آموز) خیلی بی مزه
مزدا 323 (داستان پند آموز) خیلی بی مزهبا ۱۰من اصل نمیشه این داستان رو خوند جان شما

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را ........................


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط محمود |  
After Shave
صبح به سختي از خواب بيدار مي شويد. راديو را روشن مي کنيد:
"به به...! چه روز قشنگي است امروز. يک روز عالي! دوستي مي گفت..."
اما شما معتقديد که امروز، روز بسيار زشت و چرت و پرتي است. دوست آن گوينده هم غلط کرده که گفته هوا بهاري است. اصلا غلط کرده هر کسي درباره امروز حرف زده! يکي از دلايل ناراحتي تان اين است که از اصلاحات متنفر هستيد و امروز مجبور هستيد که ريش تان را مرتب کنيد. ماشين ريش تراش را بر مي داريد. با عصبانيت جلو آينه حمام مي ايستيد و عليه خودتان شعار و فحش مي دهيد. ناگهان ماشين ريش تراش از مسير منحرف مي شود و قسمتي از ريش تان را مي زند. مي خواهيد ريش بلند خود را کوتاه و همسطح قسمت خراب شده کنيد. ولي آن قسمت سه تيغه و صاف شده است. به ناچار کاملا اصلاحات مي کنيد. در آخر هم کرم
"افتر شيو" پسرتان را به صورتتان مي ماليد امروز کنفرانس مطبوعاتي داريد. شما رئيس اداره اي هستيد که اگر با آن قيافه ديده بشويد، فاجعه رخ خواهد داد. تصميم مي گيريد با منشي خود تماس بگيريد و جلسه را کنسل کنيد. ولي بهانه اي براي اين کار نداريد. از طرفي نيز مطمئن هستيد که اگر همسرتان قضيه را بفهمد، آنرا همه جا پخش مي کند. چون برادر بي سواد و معتاد او را در اداره مدير يکي از بخش ها کرده ايد ولي حالا پسرعمويش را استخدام نمي کنيد. همسرتان قهر کرده و به خانه مادرش رفته است. به ناچار تصميم
مي گيريد که بلايي سر خودتان بياوريد تا آن را بهانه کنيد و تا ريش تان مثل روز اول نشده در انظار حاضر نشويد. به آشپزخانه
مي رويد و کارد را بر مي داريد. ولي نمي دانيد آن را به کجايتان بزنيد. مي ترسيد که از شدت خونريزي بميريد. از طرفي هم مطمئن هستيد که در هر حال اگر با آن شکل و شمايل به اداره برويد، به زودي مجبور به خودکشي خواهيد شد. فکر مي کنيد مسموم شدن هم خوب است. در يخچال به دنبال يک ماده خوراکي مي گرديد که تاريخ مصرف آن گذشته باشد. ولي همه چيز را تازه خريده ايد. از فکر مسموم شدن هم بيرون مي آييد. فکري به ذهنتان مي رسد. با خودتان فکر مي کنيد که مي شود يک جايي از بدن خود را عمل جراحي کنيد. اينجوري در بيمارستان بستري مي شويد و کسي را به حضور نمي پذيريد. با يکي از دوستانتان که پزشک است تماس مي گيريد. او عمل آپانديس را پيشنهاد مي کند. شما قبلا اين کار را کرده ايد. به دکتر مي گوييد که دوران استراحت پس از عمل جراحي بايد به اندازه اي باشد که ريش تان در اين مدت در بيايد. دکتر مي گويد که چون کاملا سالم هستيد
تنها دو راه داريد. زايمان کنيد، يا مثل مايکل جکسون عمل کنيد.
از دکتر خداحافظي مي کنيد. تصميم مي گيريد که سکته قلبي کنيد. براي اين کار بايد حسابي عصباني بشويد. به منزل مادر خانم تان زنگ مي زنيد و هر آنچه که در اين چند سال نگفته ايد را مي گوييد. سپس گوشي تلفن را مي گذاريد و تلفن را از پريز مي کشيد. بجاي عصباني بودن احساس سبکي مي کنيد. کنفرانس مطبوعاتي تا دو ساعت ديگر شروع مي شود.
تنها يک راه برايتان باقي مانده و آن اين است که در مسير اداره تصادف کنيد. پشت چراغ قرمز توقف کرده ايد. بيلبورد سر تقاطع را نگاه مي کنيد.
تبليغ يک کرم مو بر صورت است که براي هميشه موها را از بين مي برد. خنده تان مي گيرد. شيشه کرم برايتان آشنا است. شبيه کرم "افتر شيو" پسرتان است. دقت مي کنيد و متوجه مي شويد که خودش است. صورت صاف تان را در آينه مي بينيد و فرياد مي زنيد:
- خوشگل...!!!...
راننده خودرو کناري فکر مي کند که به همسر او متلک انداخته ايد. با عصبانيت مي گويد:
- الان خوشگل را نشانت مي دهم!
سپس پياده مي شود و به طرف اتومبيل شما مي آيد. گاز مي دهيد و فرار مي کنيد. او هم به دنبالتان مي آيد. تعقيب و گريز آغاز
مي شود. نمي توانيد از دستش فرار کنيد. در يک خيابان ناگهان متوجه مي شويد که پشت سرتان نيست و گم تان کرده است.
مي بينيد که ورودي يک پارکينگ باز است. داخل آن مي پيچيد و تصميم مي گيريد که مدتي در آنجا بمانيد تا مطمئن بشويد که راننده عصباني شما را گم کرده است. يک گوشه از پارکينگ پارک مي کنيد. سرتان را روي فرمان مي گذاريد و نفس راحتي
مي کشيد. کسي به شيشه مي زند. نگاه مي کنيد. نگهبان اداره است. شما را بدون ريش نمي شناسد. راننده آن خودرو که تعقيب تان
مي کرد خبرنگار است و با همسرش براي شرکت در کنفرانس مطبوعاتي شما به اداره تان مي آيد.

 نوشته شده توسط محمود |  
انسان!!!
در کتاب انسان بی خود دکتر شریعتی آمده است: چند نفر به کره مریخ رفتند و دیدند که علمای کره مریخ کنفرانسی دارند که در آن یک نفر راجع به آخرین فضانوردانشان که از زمین برگشته بودند کنفرانس می دهد که در زمین چه خبر است. بعد، آن آقای فضاشناس می گفت که آخرین تحقیقات به این نتیجه رسیده است که در کره زمین حیات وجود دارد و موجوداتی که شعور و درک دارند، به نام انسان، در آن وجود دارند؛ اما شما تصوری از انسان ندارید و بنده برایتان توضیح می دهم: یک خیک یا مشک است و چهار دستک دارد. این خیک یا مشک، با این دستک هایش روی زمین حرکت می کند و تلاش می کند و پیوسته تکثیر هم می شود! مشاهده شده که همیشه به جان هم می پرند، همدیگر را آتش می زنند، پوست می کنند، می زنند، می کشند... تمام این کارها را هم برای این است که بیشتر بخورند و پیوسته این مشک را پر می کنند. اما کار عجیبی که ما هنوز نفهمیده ایم چیست، این است که این ها غذاهای سالم و میوه های شاداب و گل های بسیار لطیف و همه ادویه طبیعی را که طبیعت در اختیارشان گذاشته، و این همه تلاش، آدم کشی و جنایت را برای به دست آوردن آن ها می کنند، نمی خورند! بلکه آن ها را به خانه می آورند، بعد آن ها را توی آب می ریزند و همه را به هم مخلوط می کنند، بعد آن ها را نمک می زنند، بعد فلفل، بعد روغن؛ بعد مواد دیگری به آن می زنند، بعد می جوشانند، بعد می سو زانند! بعد می خورند. بعد مریض می شوند. بعد به عده ای دکتر پول می دهند و التماس می کنند تا به زور با دوا و تنِقیه و گریه و زاری آن ها را از توی مشک بیرون بیاورد و جان مشک را نجات دهد!
 نوشته شده توسط محمود |  
باید بدانید.......

جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است ، چون موقعی که به حقیقت رسیدید ،
ممکن نیست به کسی بگویید و دشمن شما نشود .

(( برنارد روسن پی یر ))


آیا میدانستید ؟؟؟
بالا بردن گاو از پله ممکن است ، اما پایین آوردن گاو امکان ندارد !

 نوشته شده توسط محمود |  
عشق و دیوانگی ...
يه روز عشق و ديوانگي و محبت و فضولي داشتن با هم قايموشك بازي مي كردند ، تا نوبت ديوانگي رسيد ، ديوانگي همه رو پيدا كرد اما هرچي گشت اثري از عشق نبود ، فضولي متوجه شده كه عشق پشت يك بوته گل سرخ قايم شده و ديونگي رو خبر كرد و ديوانگي خار بزرگي برداشت و در بوته گل سرخ فرو كرد ، صداي فرياد عشق بلند شد ، وقتي همه سراغش آمدند ديدند كه چشماش كور شده ، و ديوانگي كه خودش و مقصر مي دونست تصميم گرفت كه عشق را هميشه همراهي كند و از اون روز به بعد و قتي كه عشق به سراغ كسي مي ره چون كوره بديهاي معشوقشو نمي بينه و ديوانگي هم هميشه در كنارشه
اين بود داستان عاشقي آدما
 نوشته شده توسط محمود |  
دقایقی با سقراط..... (داستان پند آموز)
روزی یکی از آشنایان سقراط وی را دید و گفت:سقراط آیا می دانی من چه چیزی در مورد دوستت شنیدم؟ سقراط جواب داد:یک لحظه صبر کن. قبل از اینکه چیزی به من بگویی مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون پالایش سه گانه نام دارد. قبل از اینکه درباره ی دوستم حرف بزنی خوب است چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم چه می خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است.آیا تو کاملا مطمئنی چیزی که درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط جواب داد:نه در واقع من فقط آن را شنیده ام... سقراط گفت بسیار خوب پس تو نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر.حالا بیا از مرحله دوم بگذر مرحله ی پالایش خوبی. آیا آنچه درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی چیز خوبی است؟ آشنای سقراط جواب داد: نه برعکس... سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره ی او بگویی اما مطمئن هم نیستی حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است تو از آزمون عبور کنی چون هنوز یک سوال دیگر باقی مانده که مرحله ی پالایش سودمندی ست. آیا آنچه درباره ی دوستم می خواهی به من بگویی برای من سودمند است؟ جواب داد:نه حقیقتا... سقراط نتیجه گیری کرد: بسیار خوب اگر آنچه می خواهی بگویی نه حقیقت است نه خوب نه سودمند چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟ این چنین است که سقراط به چنان مقام والایی رسیده بود اما همین پالایش سه گانه باعث شد که سقراط هیچ وقت به ارتباط بهترین دوستش با همسرش پی نبرد...
 نوشته شده توسط محمود |  
بخوانید و عبرت بگیرید....... داستانی واقعی
پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده

شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.

او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان اف را در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حال ي كه از شكلي به شكلي ديگر در م ي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد

 نوشته شده توسط محمود |  
فهرست اصلی
فهرست مطالب
آرشيو مطالب
خبرنامه





Powered by WebGozar

نظر سنجي
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by 2to.Blogfa.com