تبليغاتX
(-_-)بیا تو مکان(-_-)

بيا تو مكان را به دوستان خودتون معرفي كنيد Ok

درباره وبلاگ
سلام به همه ی دوستای گلم که به وبلاگ خودشون سر زدن من محمود هستم از تهران وضعیت تاهل مجرد آخه یکی نیست بگه تو که هنوز دهنت بوی شیر میده تو رو چه به متاهل شدن!!! ولی خودمونیم مجردی رو عشق است نه ؟؟!!
این وبلاگ هفتم من تو بلاگفا هست وبلاگ های قبلیم توپر & تکچین & بیا تو مکان و ... حالا بگذریم این همه وبلاگ زدم و ف ی ل تر شد بازم عبرت نگرفتم این وبلاگ فقط واسه سرگرمیه !
هر کی با من کاری داشت میتونه آیدی M_yar2 رو ادد کنه
و در آخرم هرکی میخواد تبادل لینک کنه وبلاگ را با نام ××× بیا تو مکان ×××لینک کنه و بعد در قسمت نظرات خبرم کنه ========>>> خوش باشین با تشکر مدریت وبلاگ محمود
گالري عكس وبلاگ
آهنگ هاي جديد
آمار وبلاگ
سفر يك روح ( داستان ارواح )
يكي از دوستانم به من پيشنهاد كرده بود كه مرا به يكي از جلساتي ببرد كه در طي ان شخص تجربيات زندگيهاي قبلي خود را مرور مي كند . من به شخصه هيچ اعتقادي به تناسخ و زندگي هاي مكرر قبلي نداشتم با اين حال به نظرم جالب رسيد . من ضمنا دوست نداشتم خيال كنم كه روحم بدستور ان مربي به بيرون از بدنم خواهد جهيد و بعد هم به جستجوي سر منشا ملكوتي خواهد رفت . با اين وجود من از هر تجربه اي استقبال مي كنم و تا به حال به هيچ ازمايشي جواب منفي نداده ام

*،*روی ادامه ی مطلب کلیک کنید>>>*،*


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط محمود |  
تجربه مرگ ( داستان ارواح )
تجربه مرگ اتفاقي هست كه معمولا در افرادي كه بيمارند يا در موقعيت هاي بسيار خطرناك قرار مي گيرند رخ مي دهد و باعث دگرگوني هايي  در اشخاصي كه تجربه مرگ دارند ميشود كه خلاصه اي ازين تغييرات عبارت هستند از :
1-شوق به زندگي : انها زندگي را با تمام مشكلات و لذتهايش دوست دارند و واقعا مي خواهند از هر لحظه ي ان بر خوردار شوند.
2- اضطراب اندكي از مرگ دارند و يا اصلا نمي ترسند
3-توانايي پيشگوييشان زياد ميشود
4- بسياري تغييرات ظريف مانند اينكه معمولا ساعت در دستشان از كار مي افتد. معمولا با هوشتر از قبل ميشوند
-5 بعضي ازين افراد گفته اند كه فرشتگان محافظي را بعد از اين تجربه در كنار خود حس مي كنند

*،*روی ادامه ی مطلب کلیک کنید>>>*،*


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط محمود |  
ماجراي اميلي ( داستان ارواح )
در نزديكي ريگا  در كالجي فرانسوي دخترانه خانم معلمي بنام اميلي ساگيه تدريس مي كد كه 32 ساله بود و باهوش و بسيار امين و مسئولين مدرسه هم از وظيفه داني و علاقمندي اين خانم به كارش راضي بودند . ولي گفتگوهاي زيادي در مورد وي سر زبانها بود چرا كه خانم ساگيه بارها توسط دانش اموزان و ديگران دو تا ديده شده بود
روزي با شاگردانش براي تفريح به بيرون از مدرسه رفته بودند كه انتوانت يكي از دانش اموزان خواست لباسش را بپوشد كه اميلي به او در پوشيدن لباس به او كمك  كرد در همان لحظه انتوانت در اينه ديد كه دو خانم اميلي در پوشاندن لباس به وي كمك مي كنند و از ترس بيهوش شد
هنگام شب موقعي كه خانم اميلي مي خواست با شاگردانش غذا بخورند شاگردان ديدند كه در پس سر اميلي يك اميلي ديگر ايستاده و حركات او را تقليد مي كند ولي كارد و چنگال در دست او نبود.

*،*روی ادامه ی مطلب کلیک کنید>>>*،*


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط محمود |  
روحی درون باغ چای ( داستان ارواح )

به نام آنکه جانم در قبضه قدرت اوست و هر اندم که اراده کند باید دعوتش را لبیک گویم ونتیجه اعمالم را ببینم .

با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم

داستان جالبی در کتاب (عالم عجیب ارواح) نوشته آیت الله سید حسن ابطحی خواندم که بد ندیدم آنرا برای شما بدون کم وکاست تعریف کنم .
در صفحه 22 کتاب چنین آمده :

در تاریخ 2/4/61 نامه ای از گیلان از شهر لاهیجان از مردی که خود را چهل ساله معرفی می کرد رسید ودر آن نامه این سرگذشت عجیب را نوشته بود .

من خانه ای در کنار شهر لاهیجان سر راه سیاهکل مسلط بر باغ چای بزرگی دارم .
در بیست سال قبل یک روز تابستانی کنار باغ چای نشسته بودم وبه در باغ نگاه می کردم ، دیدم جوان خوش قیافه ای در باغ یعنی این طرف در ایستاده و به من نگاه می کند .

*،*روی ادامه ی مطلب کلیک کنید>>>*،*


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط محمود |  
داستان دیوید ( داستان ارواح )
ديويد شولتز يك كشتي گير مشهور بين المللي بود .علاقه او به ورزش و اشتياقش به زندگي موجب شده بود تمام كساني كه او رامي شناختند
 از او بعنوان يه سفير دوستي ياد كنند.حتي رقباي او ديويد را مثل يه رفيق دوست داشتند .
در 26 ژانويه 1996 ديويد بدست جان دوپان كه سرپرست مركز اموزش كشتي اي كه ديويد هفت سال در انجا اموزش ديده بود به قتل رسيد.
صدها نفر در مجلس ترحيم او شركت كردند .پدرش داستان زير را از او نقل كرده بود . اين داستان امواج عاطفي قلب حاضرين را به لرزه در اورده بود.كسي نبود كه تحت تاثير ان قرار نگرفته باشد.فيليپ پدر ديويد چنين گفت:
وقتي عروسم تقريبا سه بعد از ظهر روز بيست و ششم با من تماس گرفت تا خبر فوت ديويد را بدهد از حيرت و ناباوري مات و مبهوت شدم و هق هق كنان چند و چون ماجرا را جويا شدم.

*،*روی ادامه ی مطلب کلیک کنید>>>*،*


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط محمود |  
فهرست اصلی
فهرست مطالب
آرشيو مطالب
خبرنامه





Powered by WebGozar

نظر سنجي
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by 2to.Blogfa.com