کوچه به پایان رسید و دخترک به داخل خیابان اصلی پیچید. چشم هایش کشیده بود و انگشت هایی بلند و نازک داشت. پیاده رفت تا به در نمایشگاه رسید. بلیط خرید و وارد شد. روی بلیط نوشته شده بود: اژدها در جدال بی پایان با اساطیر، نمایشگاه عکس و نقاشی های قدیمی. دخترک بلیط را میان انگشت هایش مچاله کرد و داخل جیبش گذاشت. سپس کمی روسری آبی اش را جلو کشید و وارد نمایشگاه شد. نور قرمز رنگی برای محیط طراحی شده بود و تضاد عجیبی با روسری دخترک داشت. دخترک به اولین تابلو خیره شد. دستش را از جیبش بیرون آورد و زیر چانه اش گذاشت. خیره شد. قاب نقاشی چوبی بود و ترک خورده بود. روی نقاشی خاک کمی نشسته بود. دخترک سرفه کوچکی کرد. نقاشی کمی لرزید. دخترک به اطراف نگاه کرد. هیچ کس در نمایشگاه نبود. دوباره به نقاشی خیره شد. صدایی شنید. صدای گرز بود. شاید هم چکاچاک شمشیر. به تصویر میکائیل خیره شد که کم کم جان می گرفت. فرشته مقرب بارگاه الهی نیزه اش را فرو کرد و آسمان را از بدی رهاند. اژدها به کیفر فریب آدم و حوا از آسمان بیرون شد. صدای برخورد شی سنگینی به گوش رسید. دخترک صدای خش خشی شنید. برگشت. هیچ چیز نبود.
*،*روی ادامه ی مطلب کلیک کنید>>>*،*
ادامه مطلب